* چقدر خوب شد دیشب موقع خواب مودم را از برق کشیدم و بر خلاف شب قبل، یک ساعت ذهن و روحم را درگیر اینستاگرام، پستهای مختلف و خوابهای آشفته نکردم.

* چقدر خوب شد امروز داوطلب شدم تا کتابخوانی را دوباره شروع کنیم و صدای دوستانم را بشنوم.

* چقدر خوب شد زود بیدار شدم تا کارهایی را که در ذهنم مانده زودتر شروع کنم و روز بهتری برای خودم بسازم.

* چقدر خوب شد در یک کلاس آموزشی شرکت کردم. بعضی وقتها کار طاقت‌فرسایی است اما اینکه ذهن و بدنم را رام کنم و یک ساعت یک جا بنشیند و تمرکز کند، به نظرم کار بزرگ و ارزشمندی است.

* چقدر خوب است می‌نویسم، می‌بینم ترسهایم را، خشمم را، حسرتها و اندوهم را و کارهایی که باید انجامشان دهم.

* چقدر خوب است صبحها زودتر بیدار شدن، که فرصت داریم آن کارهایی که برای ماست، حالمان را خوب می‌کند در سکوت انجام دهیم. و از صدای دیگران نرنجیم که چرا سکوت ما را به هم می‌زنند. ما می‌توانستیم زود بیدار شویم و این فرصت را به خودمان بدهیم اما نخواستیم و فرصت از دست رفت. ما بیش از آنکه از آن دیگران عصبانی باشیم، از خودمان به‌خاطر بیشتر خوابیدن و از دست رفتن فرصت عصبانی هستیم.

* چقدر خوب است بعد از یک کار سخت به خودمان پاداش دهیم؛ دیدن یک قسمت از سریال لوسیفر، تماشای دوباره برنامه اکنون با حضور محمدرضا شعبانعلی عزیز، نوشیدن چای و عسل، کمی دراز کشیدن، دیدن یک ویدئوی آموزشی انگلیسی یوتیوب بدون اینکه مجبور باشیم یادداشت‌ برداریم.

* چقدر خوب است بعضی وقتها به جای بحث و گفتگوهای بیهوده، با یک “باشه” گفتن، ذهنمان را آرام نگه داریم و انرژیمان را برای کارهای مفید صرف کنیم.