همیشه جوری می‌نویسم که انگار قرار است نوشته‌ام جان کسی را نجات دهد. شاید آن کس خودم هستم. کلاریس لیسپکتور

این جمله را در کانال تلگرام محمدرضا شعبانعلی عزیز خواندم و دوستش داشتم.

۱

به این فکر می‌کنم چقدر نوشته‌ها و کتاب خواندم و انگار جانم را نجات داده‌اند، روحم را صیقل داده‌اند، اشکم را سرازیر کرده‌اند و راستش آن حالت را بسیار دوست داشته‌ام، که آن کلمات بر عمق جانم نشسته‌اند و اندوهی را آشکار کرده‌اند، و آن غم پنهان، آن اندوه ناگهانی به اشک تبدیل شده است. و در نهایت باری از روی دوشم برداشته‌اند و تنهایی و سکوت زیبایی به من داده‌اند. (نوشته‌ام در نهایت، چون بعضی کتابها، همان موقع آوار شدند رویم، تا مدتها زیر آوارشان ماندم و از فرط نومیدی و سنگینی این آوار و کلماتشان، پاهایم را روی زمین می‌کشیدم تا بتوانم راه بروم، چون از خواندنشان پشیمان شدم و با اندوه با خود می‌گفتم ای کاش این کتاب را نمی‌خواندم، اما متوجه شدم آن آگاهی، آن کلمات باید آن پایه‌های قدیمی را فرو می‌ریخت و طرحی نو در می‌انداخت. حالا که به آن کتابها و آن روزها نگاه می‌کنم، از تجربه کردنشان خوشحالم. خوشحالم که انگار هرچه آدم اندوه و تاریکی عمیقتری را تجربه کند، روشنایی بیشتری را می‌تواند احساس کند.)

۲

این جمله، آدم را به نوشتن امیدوار می‌کند، که نوشته‌هایمان می‌توانند نجات‌بخش باشند، که می‌توانند چنین خاصیت اثیری‌ای داشته باشند، برای خودمان، برای دیگران، برای آنها که ساکتند اما ما را می‌خوانند. برای آنها که نومیدند، ولی ما را می‌خوانند و شاید همین کافی است. شاید بر نومیدی اثر بگذارد و شمعی روشن شود در این قلب تاریک، و شاید همین نجات‌دهنده باشد. شاید اندوه خودمان و دیگران را آشکار سازد و اشکهایمان جاری شود و راه بگشاید. ما نمی‌دانیم و شاید همین ندانستنها، ما را راضی می‌کند که امیدوار باشیم این کلمات و احساسات پنهان در آن، نجات‌بخش است.