بعضی وقتها از اینکه خودمان فقط یک سری افکار و احساسات ناخوشایند داریم، ترس برمان می‌دارد و خودمان را به بی‌ایمانی متهم می‌کنیم و در دل یا عیان به آنان که در آن مسیر، سرسختانه به پیش می‌روند، غبطه می‌خوریم و با حسرت به آنها نگاه می‌کنیم و تعجب می‌کنیم چطور به چنین دستاوردهای درونی رسیده‌اند. دیشب یکی از همین آدمهای نازنین از افکارش گفت، اینکه او هم شک می‌کند، او هم بعضی وقتها ایمانش کم می‌شود. حرفهایش برایم عجیب بود. پس من تنها نبودم. من به‌خاطر این شکها شرمنده بودم و خود را سرزنش می‌کردم. او که من به ایمان و سرسختی‌اش غبطه می‌خوردم، گاهی دچار آن احساسات من می‌شود. شاید چالشها و شکهای او پیچیده‌تر باشند اما به گمانم این چیز بدی نیست، بلکه ما را ترغیب می‌کند که بیشتر بدانیم، بیشتر بخوانیم، بیشتر گفتگو کنیم، بیشتر عملگرا باشیم. آرام باشیم و نترسیم و همچنان در آن مسیر که به ما خدمت می‌کند بمانیم و قدردان باشیم.