شعر بخوانید، شعر قلب آدم را رقیق می‌کند، آدم را می‌فهماند، یادآوریش می‌کند آن احساسات ناب را، که کسی صدها سال پیش، جادو کرده و درد دیروز و امروز و فردا را به کلمه تبدیل کرده. کسی از فراقی صحبت کرده که ما را به گریه می‌اندازد. ما غم قلب او را ندیده‌ایم اما کلماتش را خوانده‌ایم و ما را هم عاشق و شیفته آن یار نادیدنی کرده است.

شعر بخوانید، شعر احساس غبارگرفته آدمی را زنده می‌کند.

این شعر از سعدی است؛

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم

نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم

بهوش بودم از اول که دل به کس نسپارم

شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم

حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد

دگر نصیحت مردم حکایت است به گوشم

مگر تو روی بپوشی و فتنه باز نشانی

که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم

من رمیده‌دل آن به که در سماع نیایم

که گر به پای درآیم به در برند به دوشم

بیا به صلح من امروز در کنار من امشب

که دیده خواب‌ نکرده‌ست از انتظار تو دوشم

مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم

که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم

به زخم‌خورده حکایت کنم ز دست جراحت

که تندرست، ملامت کند چو من بخروشم

مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن

سخن چه فایده گفتن چو پند می‌نَنیوشم؟

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل

و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

یا مثلا چه قلبی است و چطور آنقدر بزرگ است که بگوید “گرم هزار تعنت کنی و طعنه زنی من آن نیم که ره انتقام برگیرم” دوست داشتن آن که دوستمان دارد را می‌توانیم تمرین کنیم، اما آن که زخم می‌زند و قلب ما را دوپاره می‌کند، چه؟ محبت بسیار باید به همان که گویی دشمن ماست، و روزی قلب او گشوده خواهد شد، اما نه به نیاز و التماس، که از سر قدرت، که این قدرت ماست که کسی را که دوست نداریم و قلبمان را آزرده، تلاش کنیم دوست داشته باشیم. و روزی این عشق، این تداوم بی‌چشمداشتِ از سرِ قدرت جواب خواهد داد و قلبهای آدمها را ذوب خواهد کرد.